نت خاموش

زخم رنجه
نویسنده : Arash Qomaishi - ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۱ تیر ۱۳۸۸
 

 

برای ندا ، دختری که ندای اش را به ما سپرد!

دیروز میان لحظه هایی بودم که در حال رفتن بودی. نه از میان ما، که از روی این خاک خاموش پرفریاد. می دانی ندا! ده سال پیش برای اولین و آخرین بار جان کندن یک گوسفند را دیدم. چاقو را بیخ گلوی اش که گذاشتند مثل یک انسان نگاه کرد. ملتمسانه، اشک داشت؛ باور می کنی حرف ام را ندا!؟ واقعا اشک داشت! می دانم می خواست حرفی بزند اما نشد، شاید هم نتوانست. حتی نفهمیدم چرا از میان آن همه آدم به من نگاه می کرد! مقابل اش آب گذاشتند، با بی میلی نوشید و کمی بعد، با هلهله های که شنیده می شد و ترسی که مرا فرا گرفته بود، تنها جرات کردم به دست و پای اش نگاه کنم که به این سو و آن سو می پرید، از شادی که نه، التماس جان کندن بود و لعنت فرستادن بر این رسم زشت انسان ها. رسمی که خودشان نیز از آن رهایی ندارند! ندا آن روز از خود پرسیدم چرا برای شادی انسان ها حتی یک حیوان باید بمیرد!؟ چه ساده بودم. هرگز فکر نمی کردم روزی بزرگترین عذاب زندگی ام بشود دیدن جان کندن یک انسان. دیروز برای آن ها تو قربانی شدی، یکی از دهها قربانی، آن هم به عنوان مرهمی بر احساس ترس شان! یادم نمی رود، دست و پا زدن تو و نگاه ملتمسانه ات به اطرافیان که از فرط بغض در همان جا خشک مان زده بود. نمی دانم چه کسی به سمت تو نشانه گرفت تا چشمانت بسته گردد، قلبت بایستد و دیگر حرفی برای گفتن نداشته باشی. ولی چشمانت باز ماند، قلبت اکنون در سینه ما می تپد و ندای ات ندای ماست. می خواهیم پیدای اش کنیم آن قاتل را. بسیار گشته ایم، به بالای ساختمان ها نگاه کردیم، مثل همه آن هایی که آنجا بودند، حتی دوباره فریاد زدیم تا ما را دوباره نشانه گیرد و ببینیم اش، اما نبود، عین یک نامرد رفته بود. مگر مرد به یک زن بیگناه شلیک می کند! تو را نمی شناسم ندا و شاید دیگر هرگز فرصتی برای شناختن ات نداشته باشم، اما برای یافتن او که تو را قربانی جهالت و دشمنی های خود کرد البته وقت ها خواهیم گذاشت. از اکنون قسم می خورم تمام هوش ام، تمام قدرت قلم ام و تمام هنرهایی که آموخته ام را صرف از میان برداشتن سایه هزاردستانی کنم که تو را دیروز مثل یک سلاخ نجس پر پر کرد. خدای بیامرزدت ندا. انا لله و انا علیه راجعون. نمی دانم چگونه به دنیا آمدی، اما مردانه رفتی! یا حق!

و برای هزاردستان ها!

حرفی که با شما دارم و از این پس ادامه خواهد داشت تا روز موعود. حتی اگر هزینه ای گران برای خود و خانواده ام داشته باشد. دیروز آمدم تا ببینم ام مردم چه می گویند و هزاردستانی ها چگونه می شنوند. مادری را دیدم بر زمین افتاده، زجر می کشید و فریاد می زد، می خواست کسی بلندش کند از زمین، دویدم و دستانم را به سوی اش دراز کردم، اطرافم سیاه شد، به گمان ام مردم اند، نگاه کردم و دیگر اسیر بودم، بی طرف که باشی؛ کمک کردن هم جرم است در این سرزمین؟ آنقدر با باطوم بر سرم زدند که رنج بیماری مغزی ام را فراموش کردم. و از دیروز تصمیم گرفتم تا زمانی که مظلوم و مسلمان در این خاک تحقیر می شود، روزی یک وعده باتوم بخورم تا با دو جرعه فریاد الله اکبر آن را پایین دهم، شفا می یابم. مطمئنم. تا به حال با این باطوم برقی بر سرتان زده اند آقای هزاردستان؟ می دانید چقدر درد دارد؟ راه نفس را می بندد! آدم را دیوانه می کند! بی انصاف ها؛ لااقل زن ها را منها کنید از این خصومت ناجوانمردانه. حال روی مان می شود به چشمان علی (ع) نگاه کنیم؟ او که 25 سال قدرت را که حق مسلم اش بود ترک کرد تا مسلمانان بین شان دودستگی پدید نیاید. تا مردم از اسلام فراری نگردند ، تا مجبور نباشد با امت اش با خشونت رفتار نکند. نمی خواهد به بزرگواری خدا باشیم، که سخت است، نمی خواهد به بزرگواری پیامبر (ص) باشیم که آشغال روی سر مبارکش می ریختند و هیچ نمی گفت، یا به بزرگواری حسین که حر کافر را آزاده کرد، حتی نمی خواهد به اندازه سلمان فارسی صبور باشیم و مایه افتخار ایرانی ها. دست کم به اندازه ای مسلمان باشیم که وقتی کفار بی خدا نگاه مان می کنند، آبروی اسلام نرود!


یا حق
یک بچه مسلمان...
آرش قمیشی


 
comment نظرات ()
 
افسانه‌های افسون شده
نویسنده : Arash Qomaishi - ساعت ٤:٤٠ ‎ق.ظ روز ٢ بهمن ۱۳۸٧
 

حدودا یازده‌سال سال داشتم که  کم کم دریافتم زندگی با پدر و مادر سخت‌پسندی که در آن زمان یک نیمچه پروفسور محسوب ‌می‌شدند شاید روالی متفاوت از برخی هم سن‌و سال‌هایم داشته باشد، پدر و مادری که عادت داشتند روی کوچترین جزئیات دقت کرده، حتی به غذا خوردن من و مهرداد (برادرم) با دید آزمایشگاهی نگاه کرده و تا ایرادهای فنی ـ کلسترولی نگیرند غذا را برای‌هردوی‌ما کوفت نمی‌کردند! (لبخند) با این وجود جدایی اجباری‌ام از خانواده بعدها ثابت کرد پای‌بندی به سنت گذشتگان، خودخواهی چهارچوب‌های زنده و انجماد روش‌های از پیش تعیین شده زندگی یا همان عرف پدیده‌ای است که گاهی تحصیلات عالیه نیز به این راحتی‌ متاثرش نخواهد کرد.


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
عشق میکروبی!
نویسنده : Arash Qomaishi - ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ روز ٢ بهمن ۱۳۸٧
 

  سئوال اینست :‌ چرا پسرها؛ دختران را بی‌وفا می‌دانند و دختران پسران را غیر قابل اطمینان؟ کداممان شده که تا به حال در عشق‌ شکست نخورده باشیم؟ یا بهتر بگویم در اعتمادمان؟ چرا دنیا اینگونه است؟ نظرم را به شما خواهم گفت... برای اینکه باید یک جور دیگر بود...


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
ما زندانی هستیم!
نویسنده : Arash Qomaishi - ساعت ٤:۱٩ ‎ق.ظ روز ٢ بهمن ۱۳۸٧
 

در زندگی هر یک از ما دقایقی شگفت‌انگیز وجود دارد،‌ لحظه‌ای که در آن لحظه هیچ کس نیست! آن اوان هیچ آدمی جز خودش کسی را نمی‌بیند گرچه این یک نگاه خودخواهانه یا غیر طبیعی نیست! گاهی لازم است به برخی پدیده‌ها پشت پا زده، همه چیز را از بین ببرید. چرا؟ چون حق دارید که مسیر زندگی‌تان را خود بسازید.  به زبان ساده تر بهتر است تصمیماتی را که غیر منطقی نبوده اما چشم عرف بد است را اتفاقا فقط به یک دلیل بی درنگ انجام داده، ‌برای اش برنامه‌ریزی نمایید: چون خواسته قلبی‌تان است! در این دنیا هیچکس به ما یاد نمی‌دهد چگونه زندگی کنیم اما بدبختانه همه انتظار دارند به دلخواه‌شان سر کنیم. طول و عرض‌مان را با مختصات آن‌ها یک سایز نماییم. تمسخر آمیز نیست!؟ این به جز یک عرف یا ترس احمقانه از «هیچ» چه می‌تواند باشد؟‌ واقعا برای دل دیگران به دنیا آمده‌اید؟

 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
ملودی‌های یک کاپیتان!
نویسنده : Arash Qomaishi - ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۳٠ دی ۱۳۸٧
 

 دستیابی به شراب قدرت برای همگان، امری ساده نیست به همین سبب بعضی برای کسب این ویژگی تونل‌های مرطوب و مخوفی را انتخاب می‌کنند؛ هرچند به خیال ام این انتخاب از آنها چهره‌ای خشن و سنگین به تصویر می‌کشد. قدرت عجب چیز عجیبی است! در طول تاریخ زندگی بشر، همیشه افرادی بوده‌اند که مثل یک مگس می‌چرخیدند و در اطراف پادشاهان، امپراطورها، رهبران و رئیس‌جمهورها به دنبال کسب قدرت بوده اند. آدم‌های بادمجان دور قاب‌چینی که گاها همان بادمجان در گلویشان می‌مانده و دچار مرگ بادمجانی می‌شدند! آنها برای این تکاپو مجبور بودند که به اربابان خود خدمت کنند، ولی در این وادی بسیاری از آنها مورد غضب سایر اطرافیان قرارگرفته و خطرات شدیدی را متحمل می شدند که بعضاً به از دست دادن جانشان منتهی می‌شده است. برای دستیابی به قدرت مجبور بودند که بصورت پنهانی به کوشش خود ادامه دهند. می دانید؟ بازی کردن برای قدرت همیشه آسان نیست، به خصوص اگر رقیب شما ناشی یا خنگ باشد! شک ندارم یک رقیب قدرتمند همیشه ژست و استرات‍ژی‌های خود را داشته و این یک نقطه ضعف است برای پیش‌بینی حرکت‌های آینده او! ...

 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
عوضی ‌آمدی رفیق!
نویسنده : Arash Qomaishi - ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۳٠ دی ۱۳۸٧
 

از  لحظه‌ای که شروع به نوشتن کرده، و در عین‌حال موضوعات پنهان‌‌تر اطراف را مورد پردازش قرار داده ام، نامه‌های زیادی دریافت کرده‌ام. دست‌نوشته‌هایی که از جنجال ذهنی خوانندگان مطالب حکایت می کند. یکی برایم از انگیزه‌های جدیدش می‌نویسد و اینکه مطالب روی او چه تاثیر خوب و به یاد ماندنی گذاشته؛ یکی دیگر از حالت تهوعی اشاره می‌کند که با هربار خواندن نوشته‌هایم به او دست می‌دهد و حالش را بهم می‌زند، کسی تشویق می‌کند به بیشتر نوشتن و دوستی دیگر می‌نویسد که آقای آرش قمیشی، تو تنها داری با مشت به دیواری از جنس سیمانی میکوبی و بس! رفیقی از دل‌نگرانی‌هایش می‌نگارد و می‌خواهد درباره آنهم بنویسم و پسری در کنارش  یادداشت می‌گذارد که خوب می‌داند بنده چه آدم دسیسه‌باز و مرموزی هستم! خانمی از مشکلات زندگی اش نگاشته و آقایی از اینکه چگونه با داشتن دلی‌سیر و رختخوابی گرم و نرم به خود جرات می‌دهم تا ... هیچ وقت تصور هم نمی‌کردم این دست‌نوشته‌های معمولی و ساده‌ام لااقل اینقدر مرا درگیر کند، دنیای نت عجب دنیای شگفت‌انگیزی است! به قول تکه کلام ناصر‌الدین شاه عجب پدرسوخته‌ای است این اعجوبه. هم آدم به خاطرش ناسزا می‌شنود هم تحسین...

 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
در تکمیل یک فنجان دوغ داغ...
نویسنده : Arash Qomaishi - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۳٠ دی ۱۳۸٧
 

یادداشتی از ر مرتضوی : «... به تجربه متوجه شدم که اکثریت (قریب به اتفاق) کسانی که غم نبود Cex و معضل آزادی و بسیار مطالب اینچنینی رو هوار می زنند معمولا نیات خیر اجتماعی و جامعه گرایانه ندارند. بسیاری کسانی هستند که عمل و عقیده متفاوتی دارند یا اینکه معیار عقیدتی اونها بیشتر شخص خودشون (تلذذ یا منافع شخصی) بوده و یا اینکه هدفشون از علیه بودن در واقع خلاصه شده به نفی هر چه که در له قرار داره. به عبارت دیگه: بسیار کم دیدم کسانی که این غم رو دارند و فعالیت خودشون رو برای یافتن راه حل برای رفع مشکل جامعه انجام می دند و در عین حال واقع بینانه و همه بعدی به موضوع نگاه می کنند یا حداقل فداکارانه از سوار شدن بر موجی که خودشون ایجاد کردند، قبل از دیگران،خودداری می کنند...

 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
داستان یک گنجشک!
نویسنده : Arash Qomaishi - ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ٢٩ دی ۱۳۸٧
 

این داستان را جدی بگیرید و بخوانید، بدبختی دم درازی دارد!  در یک شب سرد زمستانی، یک جوجه گنجشک کوچولو تنهایی درون آشیانه نشسته بود. این جوجه کوچولو که تاز‌گی‌ها پر درآورده بود، فکر می‌کرد خیلی بزرگ شده و دیگر حتی عقاب هم نمی‌تواند به گردش برسند، گمان می‌کرد وقت‌اش است که پرواز را تجربه کند پس آمد به کنار آشیانه، بالی زد اما به پایین افتاد.  جوجه خام‌اندیش داستان ما هنوز نمی‌دانست که بال‌هایش تحمل وزن‌اش را ندارند، مثل یک تکه سنگ افتاد پایین و لنگ در هوا ماند! خوشبختانه روی زمین برف زیادی نشسته بود و گنجشک کوچولو آسیبی ندید. اما چون بسیار دردش گرفته بود شروع کرد به جیک جیک کردن و ناله راندن...

 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
خانوم‌خانوما ، اجازه هست!؟
نویسنده : Arash Qomaishi - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ٢٩ دی ۱۳۸٧
 

محل کارم در قسمتی از شهر است که هنگامه عصرها وقتی شرکت تعطیل شده و برای رفتن به منزل با اتومبیل نیستم، تا رسیدن به میدان ونک پیاده روی می کنم. جایی که مملو است از دختران و پسرانی که یا از دانشگاه و شرکت‌هایشان باز می گردند یا برای وقت گذرانی و تفریح در حال قدم زدن هستند. این محله یکی از محیط‌هایی است که همه چیز را می‌توانید در آن ببینید من جمله کلکسیونی از انواع فرهنگ محاوره‌ای که در پیاده روها قابل شنیدن است. درباره همه چیز در میان مسافران پیاده این پیاده روها صحبت می شود، از داستان گرفتن پاسپورت برای فرانسه و انتخاب واحد گرفته تا سبک و سیاق لباس‌های جدید خریداری شده!  اما اگر کمی گوش‌هایتان را تیزتر کنید و حواستان به لب‌های رهگذران جوان باشد، چیزهایی می‌شنوید که در می یابید راهی مسخره برای شروع یک ارتباط طبیعی است، در کمتر جایی از دنیا چنین رسمی دارند و به همین دلیل تصمیم گرفتم تا این بار درباره پدیده «متلک» یا «تیکه انداختن» بنگارم....


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
کالبدشکافـی یک اشتیاق!
نویسنده : Arash Qomaishi - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ٢٩ دی ۱۳۸٧
 

سانسکریتی‌ها معتقدند که ازدواج پدیده‌ای است برای کامل شدن پسر، به‌گمانم این گونه‌ای خاص از اغراق باشد. شخصا اعتقادم بر این فرضیه بوده که باید با دختر یا پسری ازدواج کرد که اگر هم‌جنس آدم بود بهترین دوستش‌ می‌شد. شاید شوخی سقراط آغاز فرحبخشی برای این نوشتار باشد که ازدواج کنید، زیرا اگر با زنی خوب وصلت کردید خوشبختی شگفت‌انگیزی را تجربه خواهید کرد، و اگر نه؛ تبدیل به یک فیلسوف می‌شوید که در هر دو صورت برای مرد خوب است! اما آیا کسی می‌داند یک مرد بد چه بر سر یک زن می آورد؟ مطمئنا او دیگر یک فیلسوف نخواهد بود!

 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
یک فنجان دوغ داغ!
نویسنده : Arash Qomaishi - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ٢٩ دی ۱۳۸٧
 

«واقعیت‌های وارونه» حقیقت مهمی از زندگی کوتاه در این کره ابدی هستند! گاهی وارونه فکر کردن، وارونه وانمود کردن و وارونه انتظار داشتن آنچنان عضو مهمی از پیکره عرف یک جامعه مذهبی یا سنتی می‌گردد که گویی کودتا بر علیه طبیعت لازمه زندگی بهشتی است! این‌روزها شاید پارادایس، هدیه کسانی است که به برداشت‌های کاربنی از دین بیشتر اهمیت می‌دهند تا خود اصل دین!

کسانی در میان ما زندگی می کنند ، که معتقدند نیازهای جسمی بر خلاف نیازهای معنوی همیشه باید در نقطه بحران برآورده شوند! ما را به این باور می‌رسانند که دروغ به مردم را گناه تلقی کنیم،‌ اما دروغ به خودمان را سزاوار پاداش بدانیم!  وقتی در سرزمینی زندگی کنیم که مجبور به راه رفتن با دست‌هایمان برای تمیز ماندن کفش‌های‌مان هستیم، دور از انتظار نیست که از احمق‌فرض کردن مردم باید لذت ببریم! دلخور نباشیم اگر در دانشگاه به خاطر حل یک مساله از روشی غیرمعمول نادان فرض‌مان کنند! و یا قبول کنیم صحبت پیرامون Cex یک جرم است، یک گناه بزرگ! لذا در مقابل اظهار نیاز به این پدیده به ما می‌گویند:‌ اوف! متاسفیم! تو بی‌بند و بار هستی! بی‌اصالت! بگذارید گزارش وارونه یک « واقعیت وارونه» را در این جامعه بنویسم، گرایش به همجنس و خودارضایی مثل یک سونامی شهرهای بزرگ ما را فرا گرفته است، مقصر کیست؟ مهم نیست! مساله این است که مدت زیادی است ما به خوردن دوغ در کافی شاپ عادت کرده‌ایم!

 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
دختران بسته‌ای، پسران فله‌‌ای!
نویسنده : Arash Qomaishi - ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ روز ٢٩ دی ۱۳۸٧
 

دخترها زودتر از پسرها بالغ می‌شوند، مطئنم این را بسیاری می‌دانند. این بلوغ تنها فیزیکی نبوده بلکه بعد عقلی را نیز در بر می گیرد. به عبارت شفاف، زمانی که یک دختر 10 ساله و یک پسر در همین سن را کنار هم می نشانید در می یابید یک دختر بسیار بهتر و سریعتر مسایل را درک و تحلیل می‌کند. این ماجرا ادامه دارد تا بعد از مدتی معادله سیر نزولی به خود می‌گیرد. یعنی جای دختر و پسر از سن 19 یا 20 سالگی به آهستگی به بعد عوض شده و از این جاست که این فاصله میان دو جنس شروع به افزایش پیدا می‌کند. سبب اش واقعاً چیست؟ چرا باید اینگونه باشد؟ شاید پاسخی شگقت انگیز دارد!


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
آسمانخراش یک طبقه!
نویسنده : Arash Qomaishi - ساعت ٦:٢۱ ‎ق.ظ روز ٢٩ دی ۱۳۸٧
 

کار کردن در بخش تبلیغات یک شرکت  مخابراتی (Telecommunication) دو فایده بزرگ داشت، یکی اینکه خیلی خوب درک نمودم برای ارتباط برقرار کردن دردنیایی که همه چیز به سمت فرستنده ها و غول‌‌های غیرجاندار دیجیتالی  کشش پیدا می‌کند،  هنوز که هنوز است سیگنا‌ل‌های مغز انسان، طرز بیان احساسات و مهارت انتخاب کلمات ارزش ماندگاری و کیفیت یک ارتباط انسانی را تضمین می‌کند نه تکنولوژی! و فایده دیگر این بود این که دستگیرم شد، سه عنصر «آنالیز محیط»، «داشتن هوش ارتباطی» و «مهارت در واکنش نشان دادن» سه فاکتور کم‌نظیر برای شروع، ادامه و حتی پایان صحیح هر ارتباط عاطفی است زیرا در جهان معاصر همه محکوم به دقت و تنظیم هستند.


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
زیر برف تابستان!
نویسنده : Arash Qomaishi - ساعت ۳:٥۱ ‎ق.ظ روز ٢٩ دی ۱۳۸٧
 

تصمیم گرفتم از زاویه‌ای دیگر به موضوعی بپردازم که از عصر چراغ نفتی تا به امروز همیشه تلخی‌اش،‌ تازگی‌اش را حفظ کرده و پیوسته موریانه‌های اش مترصد ورود به پوسته زندگی انسانهاست، اپیدمی خیانت! می گویند تقصیر اول نیمکت را برای تقصیر دوم آماده می کند! این جمله اسرارآمیز ما را به سوی روزنه‌ای نادیده فرا می خواند. شک دارم آنچه می خواهم درباره‌اش بنویسم واقعا خیانت باشد،‌ شاید تصورمان از خیانت یک اشتباه است ، ‌شاید هم درست،‌ گرچه ممکن است آنچه خیانت می نامیم تنها نیمکت دومی باشد برای اشتباهاتی که در نیمکت اول مرتکب می شویم!


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
اسکی روی یخ!
نویسنده : Arash Qomaishi - ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ٢٩ دی ۱۳۸٧
 

 

اسکی روی یخ ورزشی لذت بخش در خیلی از نقاط دنیا است، اما همه کسانی که به آن می پردازند نیک می‌دانند اگر جهت‌ها را به خوبی تشخیص ندهند و تعادل‌شان را حفظ نکنند به جای ذوق لذت چیزی جز درد زمین خوردن و رنج آسیب دیدن نصیب‌شان نخواهد شد. خیال می کنم،‌ برخی از روابط موجود در زندگی ما، درست مانند اسکی کردن روی یخ باشد. لذت بخش یا لذت سوز!

 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()